صدای تبرهای آهنی که پیش از طلوع آفتاب به تنه‌ی چوب‌های بیگانه می‌خوردند، در حیاط طنین‌انداز شد. این یک اعدام بود که در لباس محوطه‌سازی پنهان شده بود.

شاهزاده روی ایوان کوشک تابستانی‌اش نشسته بود، چای سیاه داغ را از یک فنجان لبه‌طلایی می‌نوشید و باغبان‌هایش را تماشا می‌کرد که ثمره‌ی دو سال کار را تخریب می‌کنند. درختان قهوه که با هزینه‌ی هنگفت وارد شده و در یک ریزاقلیم (Micro-climate) سفارشی از خشت و گل پرورش یافته بودند، در حال قطع شدن بودند. آن‌ها نه از سرما یخ زده بودند و نه از بی‌آبی. داشتند کشته می‌شدند چرا که مرتکب گناه بزرگ اشرافیت شده بودند: آن‌ها ناقص به نظر می‌رسیدند.

زیبایی‌شناسی قدرت

برای درک سرنوشت درختان قهوه، باید روان‌شناسی باغ ایرانی (Persian Garden) را درک کرد.

یک چهارباغ (Chahar Bagh) یک چمنزار وحشی و پر پیچ و خم انگلیسی نیست. این تجلی قدرت مطلق بر طبیعت است. آب مجبور است در خطوط هندسی مستقیم جریان یابد. درختان در شبکه‌هایی با دقت ریاضی کاشته می‌شوند. باغ آینه‌ای است که ثروت، کنترل و برتری فکری صاحبش را بازمی‌تاباند.

طی دو سال، درختچه‌های قهوه‌ی شاهزاده دست‌وپنجه نرم کرده بودند. نور شدید خورشید فلات ایران نوک برگ‌هایشان را سوزانده و آن‌ها را به رنگ قهوه‌ای ترد و زنگارزده درآورده بود. آن‌ها گل‌های اندک و آشفته‌ای تولید کرده بودند و تنها مشتی میوه‌ی فرتوت و کوچک دادند.

در یک بستر کشاورزی مدرن، این موضوع به عنوان یک منحنی یادگیری ضروری تلقی می‌شد. اما درcontext یک عمارت اشرافی قرن نوزدهمی، این یک لکه‌ی ننگ شرم‌آور بود. شاهزاده مرتباً از مقامات خارجی و اشراف رقیب میزبانی می‌کرد. اینکه آن‌ها را از میان هندسه‌ی بی‌نقص درختان سرسبز انار و پسته عبور دهد، و تازه به تکه‌ای از درختچه‌های خارجی پژمرده و آفتاب‌سوخته برسد، شکستی در آبرو بود که نمی‌توانست تحمل کند.

گلابی قابل اعتماد

او شب قبل دستور داده بود: «آن‌ها را از ریشه بکنید. چیزی جز خاک باقی نگذارید.»

همزمان با ریشه‌کن شدن آخرین درختچه‌های قهوه و کشیده شدن آن‌ها به سمت توده‌ی آتش، کاروانی از گاری‌ها به دروازه‌های عمارت رسیدند. آن‌ها درختان گلابی بالغ و تنومند ایرانی (Pyrus communis) را حمل می‌کردند.

درخت گلابی تمام چیزهایی است که درختچه‌ی قهوه نیست. بومی است. مقاوم است. در زمستان‌های سرد رشد می‌کند و با خوشحالی زیر آفتاب تابستان می‌پزد. این درخت میوه‌های سنگین، با شکل عالی و چکاننده‌ی آب شیرین تولید می‌کند؛ که نمادی فرهنگی از فراوانی و مهمان‌نوازی است.

تا ظهر، درختان گلابی دقیقاً در همان شبکه‌ای کاشته شدند که قهوه در آن قرار داشت. باغبان‌ها زمین را صاف کردند و دریچه‌های آبیاری را گشودند و ریشه‌ها را غرق در آب کوهستان کردند. هندسه‌ی باغ بازگردانده شد. توهم موفقیت مطلق و دست‌نخورده تضمین شد.

پاک کردن جاه‌طلبی

هنگامی که رقبای شاهزاده ماه بعد از عمارت بازدید کردند، از سلامت و تقارن باغ گلابی جدید شگفت‌زده شدند.

یکی از آن‌ها ضمن تحسین میوه‌های سنگین اظهار داشت: «خاک شما متبرک است. به نظر می‌رسد هر چه می‌کارید زمین را تسخیر می‌کند.»

شاهزاده سر تکان داد و با فروتنی تمرین‌شده‌ای این تعریف را پذیرفت. او از برگ‌های زنگارزده‌ی درختان قهوه حرفی نزد. او از دانه‌های غریبی که از سرخم کردن در برابر اراده‌اش سر باز زده بودند، سخنی نگفت. در راه حفظ تصویری بی‌نقص، جاه‌طلبی برای انجام کاری کاملاً تازه، به آرامی در زیر امنیت آشنایی خفه شده بود.