شهرها تاریخ خود را میبلعند. همزمان با سقوط سلسله قاجار و ظهور دوران پهلوی در دهه ۱۹۲۰ میلادی که با خود مدرنیزاسیون (Modernization) بیرحمانه و بتنی را به ارمغان آورد، باغهای وسیع و محصور چهارباغِ اشرافیت قدیم اولین قربانیان این روند بودند.
دیوارهای بلند خشتی که روزی از درختان انار، خرمالو و گاهی یک آزمایش عجیبوغریب و محکومبهشکست محافظت میکردند، با بولدوزر تخریب شدند تا جای خود را به خیابانهای عریض و مجتمعهای مسکونی هندسی بدهند. کانالهای باستانی قنات نیز مسدود شده یا با آوار پر شدند.
در گوشه یکی از همین عمارتهای ویرانشده، پنهان در پشت یک حمام فروریخته و در میان غبار خفهکننده، بوتهای تنها از مردن امتناع میکرد.
بازمانده سترون (Sterile)
این گیاه بومی نبود. برگهای آن، هرچند با دود خودروهای اولیه پوشیده شده و توسط دههها آفتاب بیرحم تابستانی سوخته بودند، اما ضخیم، براق و بهوضوح استوایی بودند.
این یک درخت قهوه عربیکا (Coffea arabica) بود؛ تنها بازمانده یک وسواس اشرافی که نیم قرن پیش ناکام مانده بود.
اینکه چگونه از زمستانهای سخت تهران جان سالم به در برده بود، یک معجزه گیاهشناسی است. شاید دیوار فروریخته حمام، جرم حرارتی (Thermal Mass) کافی برای دفع یخبندانهای کشنده را فراهم کرده بود. شاید هم سیستم ریشهای آن توانسته بود راه خود را به یک لوله آب نشتکرده و فراموششده در اعماق زیر آوار باز کند.
اما زنده ماندن به معنای شکوفا شدن نیست. این درخت سترون (Sterile) بود. بدون اسیدیته (Acidity) مناسب خاک یا رطوبت کافی، حتی یک شکوفه نداده بود، چه رسد به میوه گیلاس قهوه (Coffee Cherry). او در حالت تعلیق به سر میبرْد؛ روح زندهای از یک آرزوی فراموششده.
مواجهه
روایت چنین است که در اواخر پاییز سال ۱۹۲۸، گروهی از کارگران در حال پاکسازی محوطه پشتی عمارت برای ریختن پی یک ساختمان شهرداری جدید بودند.
سرکارگر، مردی که در روستاهای کشاورزی شمال بزرگ شده بود، به کارگران دستور داد تا درهمتنیدگی غلیظ علفهای هرز و درختان خشکیده خرمالو را قطع کنند. وقتی به بوته تیره و براقی رسیدند که به دیوار آجری چسبیده بود، مردان تردید کردند. چوب بسیار سخت بود و تیغههای تبرهای آهنی ارزانقیمتشان را میشکست.
سرکارگر به بوته نزدیک شد. یکی از برگهای چرمیمانند آن را بین انگشتانش مالید. او هرگز چیزی شبیه به آن ندیده بود. چوب میوه نبود. یک گیاه تزئینی محلی هم نبود.
یکی از کارگران پرسید: «این چیست؟»
سرکارگر سر تکان داد. در نهایت گفت: «یک علف هرز. یک علف هرز سرسخت. کلنگهای سنگین را بیاورید. ریشهها را درآورید.»

پاکسازی
سه کارگر یک ساعت زمان صرف کردند تا توده ریشه را از خاک خشک و قلیایی (Alkaline Soil) بیرون بکشند. سیستم ریشه عظیم، گرهدار و درمانده بود؛ ریشههایی که پنجاه سال با خاک جنگیده بودند تا شاخههای سترون را بالای زمین زنده نگه دارند.
وقتی درخت سرانجام از خاک بیرون کشیده شد، به مرکز محوطه کشانده شد و روی آتش بزرگی از تیرهای شکسته، تاکهای خشک و ضایعات انداخته شد.
همزمان با شعلهور شدن چوب سخت و متراکم درخت قهوه، هوا بوی قهوه برشتهشده (Roasted Coffee) نمیداد. هوا فقط بوی بوتههای سوخته و بینامونشان را میداد. کارگران دور آتش نشستند و چای سیاه پررنگ و داغ را از استکانهای کوچک شیشهای نوشیدند، کاملاً بیخبر از اینکه به تازگی آخرین مدرک فیزیکی تلاش ایران برای پرورش قهوه را سوزاندهاند.













